محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
713
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
[ محنت رسيده است ، سخن بر او بمگير . عبيد الله مىگويد : قد شفى الله نفسى من طاغيتك و العصاة المردة من أهل بيتك ، مىگويد : خداى تعالى مرا ايمن گردانيد از طغات و عصات اهل بيت شما . زينب جواب داد ديگر باره : لعمرى قد قتلت كهلى و ابرت اهلى و قطعت فرعى و اجتثثت اصلى فان يشفك هذا فقد اشتفيت . اين مىگفت و مىگريست . عبيد الله گفت : اين فصاحت و شجاعت مىبينى به پدرش مىماند . و قضيب بر لب و دندان حسين عليه السّلام نهاد و اين مثل مىگفت : نفلَّق هاما من رجال احبّة * الينا وهم كانوا اعقّ واظلما پس عبيد الله به بر على بن الحسين آمد عليهما السّلام گفت : ما اسمك ؟ نام تو چيست ؟ گفت : انا علىّ بن الحسين عليه السّلام . پسر زياد گفت : أو لم يقتل الله على بن الحسين . شنيدم كه حسين على را خداى كشت . زين العابدين در جواب توقّفى كرد ، و پسر زياد او را گفت : ما لك لا تتكلَّم ، چه بوده است كه سخن نمىگويى ؟ جواب داد كه قد كان لى اخ يقال له علَّى بن الحسين كان اكبر منّى قتله النّاس . مرا برادرى مهتر از من بود و مردمانش بكشتند . و ديگر گفت : * ( الله يَتَوَفَّى الأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها 39 : 42 ) * * ( وَما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلَّا بِإِذْنِ الله 3 : 145 ) * . عبيد الله گرم شد و گفت : بنگريد تا بر اين غلام اثر مردى پديد آمده است تا او را هلاك كنم . گفتند هست . بفرمود كه او را بكشند . زينب و ديگر زنان فرياد برآوردند كه از حسينيان او بمانده است تنها ، زينهار دست از او بدار ، و اگر او را بخواهى كشتن نخست ما را بكش كه ما بيش از اين طاقت نداريم ، تا عاقبت دست از او بداشتند . و بفرمود تا زنان و عورتان را با سرهاى برهنه و سرهاى شهدا را ترتيب مىدادند تا به دمشق برند ، و خود بر منبر رفت و خطبه كرد و گفت : الحمد للَّه الَّذى اظهر الحقّ و اهله و نصر امير المؤمنين يزيد و حزبه و قتل الكذّاب و ابن الكذّاب و شيعته . عبد الله عفيف ازدى حاضر بود ، از ميان قوم برخاست و گفت : يا عدوّ الله إنَّ الكذّاب بن الكذاب انت و ابوك و الَّذى ولَّاك و ابوه يا ابن مرجانة أتقتل أولاد لنبيّين و تقوم على المنبر مقام الصدّيقين . بفرمود تا او را بكشتند . ]